24 August, 2009

بدون شرح


دردادگاه علنی: من اعتراف می کنم به صاف بودن زمین.به روز بودن شبُ یسار بودن یمین.من اعتراف می کنم که شب سپید بودُ من اگر سیاه دیدمش خطای دید بودُ بس..من اعتراف می کنم که قرص ها توهم استُ فرد خاینی چو من نه لایق ترحم است.من اعتراف می کنم فقط کمی امان بده، به دوستان گشنه ام فقط یه تکه نان بده.من اعتراف می کنم ترُخدا دگر نزن.من اعتراف می کنم،من اعتراف می کنم فقط نگو به دخترم در این یکی دو ماه من،چه آمدست بر سرم

پيشوايم مصدق


ای آزادی، تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشوار است، بی تو من هم نیستم؛ هستم، اما من نیستم؛ یک موجودی خواهم بود توخالی، پوک، سرگردان، بی امید، سرد، تلخ، بیزار، بدبین، کینه دار، عقده دار، بیتاب، بی روح، بی دل، بی روشنی، بی شیرینی، بی انتظار، بیهوده، منی بی تو یعنی هیچ... ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم. ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام! و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید. من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ تا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟

22 August, 2009

شعر از خسرو گلسرخی


گلسرخی

یک با یک برابر نیست
معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
ودستانش به زیر پوششی از گرد
پنهان بود
ولی اخر کلاسی ها
لواشک بین هم تقسیم میکردند
ان یکی در گوشه ای دیگر
جوانان ورق میزد
دلم می سوخت
به حال او که بیخود
های و هوی میکرد
و با ان شور و اشتیاق
تساویهای جبری را نشان میداد
با خطی خوانا بر روی تخته
کز ظلمت چو قلب ظالمان و چیره
زندانیان تاریک و غمگین بود
تساوی را توشت و بانگ براورد:
یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان
یک نفر بپا خاست
همیشه یک نفر باید بپاخیزد
به ارامی سخن سرداد
این تساوی اشتباهی
فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره
گشت
معلم مات بر جای ماند
و او پرسید:
اگر
یک نفر انسان واحد یک بود
بازهم یک با یکی دیگر
برابر بود؟
سکوت موحشی بود
و
سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:
اری بازهم یک با یکی دیگر
برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر
یک نفر انسان واحد یک بود
ان که زور داشت بالا بود؟
و ان که قلبی پاک و فاقد از زر
پست تر می بود؟
اگر
یک نفر انسان واحد یک بود
این تساوی زیر رو می شد
حال می پرسم
یک اگر با یک برابر بود
نان ومال مفتخوران
از کجا اماده میگردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود
یا که پشتی زیر بار فقر خم میشد؟
یا که زیر ضربت شلاق له میشد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس ادمیان را در قفس میکرد؟
معلم ناله اسا گفت:
بچه ها در جزوه های خود بنویسید
یک با یک برابر نیست

از این شعر فریدون مشیری خوشم میاد


از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت الوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان ادم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
ادمیت مرد!
گر چه ادم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
ازهمان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
ادمیت مرده بود.
بعد دنیا هی پر از ادم شد و این اسیاب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ ادم هم گذشت
ای دریغ
ادمیت بر نگشت!
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از ازادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن (موسی چمبه)هاست
روزگار مرگ انسانیت است:
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فقان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام
زهرم در پیاله
زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای!جنگل را بیابان می کنند.
دست خون الود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
انچه این نامردمان با جان انسان می کنند!
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن:
مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن:
یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن:
جنگل بیابان بود از روز نخست!
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت
مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است!

یه شعر دیگه از گلسرخی



اينجا گورستان است
به خدا اعتماد نکن
ملک الموت حريص بوسيدن است


(گلسرخی)

نگاهش خیلی معنی دار و درد ناکه
بار اول که این عکس رو دیدم تا 2 روز از جلوی چشم کنار نمیرفت.گاهی چیزهایی پیش میاد که نمیشه از کنارشون خیلی ساده گذشت

شعر از خسرو گلسرخی گول عکس رو نخورید


ای صميمی: زندگی را ديگر نمی توان
در فرو مردن يک برگ يا
شکفتن يک گل
يا پريدن يک پرنده ديد
ما در حجم کوچک خودرسوب می کنيم

به نظر من قشنگترین سروده شاملو اینه


و چنینم من

قلعه نشین حماسه های پر از تکبر

سمضربه پرغروراسب وحشی خشم برسنگفرش کوچه تردید

کلمه وزشی در توفان سرود بزرگ یک تاریخ

محبوسی در سینه یک کینه

برقی در دشنه یک انتقام
وشکوفه سرخ پیراهنی در کنار راه فردای امروز

از این شعر دکتر شریعتی خوشم میاد







این نگهبان سکوت




شمع جمعیت تنهایی




راهب معبد خاموشی ها




حاجب درگه نوميدی




سالک راه فراموشی ها




چشم بر راه پیامی و پیکی




گرمی بازوی مهدی نیست




خفته در سرای پر ارامش یاس




که نه بیدار شود از نفس گرم امید




سر نهاده است ببالین شبی




که فریبش ندهد عشوه خونین سحر




ای پرستو برگرد




ای پرستو که پیام اور فروردینی




بگریز از من




از من بگریز




باغ پزمرده پامال زمستانها




چشم بر راه بهاری نیست




گرد اشوبگر خلوت این صحرا




گرد بادیست سیه




گرد سواری نیست

21 August, 2009

فاصله رو مقایسه کنید


امروز داشتم به رادیو فردا گوش میدادم که خبر آزادی عامل انفجار لاکربی در اسکاتلند رو شنیدم

چیزی که باعث تعجب من شد توجیه قاضی پرونده بود که گفته بود با توجه به مدارک پزشکی متهم که نشان دهنده سرطان داشتن وتنها دو یا سه ماه دیگه زنده بودن این فرد میباشد و اینکه ما در این سمت دنیا دارای ارزشهای والایی می باشیم که به ما اجازه اعدام فردی که بطور طبیعی در حال مرگ می باشد رو نمیده بنابر این عامل این حمله تروریستی آزاد می شود

از اون موقع تا حالا مدام تو ذهنم این سیستم قضایی رو با سیستم قضایی خودمون مخصوصا دادگاه های اخیر و نحوه برخورد با معترضین به نتیجه از پیش طراحی شده انتخابات اخیر مقایسه میکنم.

18 August, 2009

من دلم سخت گرفته است از این میهمانخانه میهمان کش



هزاران بار ما را سوخت حریقِ حادثه تا مرزِ خاکستر
ولی ما نسلِ سیمرغ ایم که از خاکسترِ خود می گشاید پر

طلوعِ تازه یِ سیمرغ در راه است. همین فردا که می آید
سحر پایانِ تاریکی ست و این دیری نمی پاید

هزاران بار ما را سوخت حریقِ حادثه تا مرزِ خاکستر
ولی ما نسلِ سیمرغ ایم که از خاکسترِ خود می گشاید پر

ماندنی نبوده و نیست، ظلمِ شب به این قبیله
راهِ فردایِ رهایی ست، خشمِ خونینِ قبیله
بغضِ ما و ظلمِ ظلمت ماندنی نبوده و نیست
تا شکفتن تا رسیدن یک قدم یک لحظه باقی ست

هزاران بار ما را سوخت حریقِ حادثه تا مرزِ خاکستر
ولی ما نسلِ سیمرغ ایم که از خاکسترِ خود می گشاید پر

وقتِ بیداریِ سیمرغ، فصلِ سرخِ هم صدایی ست
خشمِ سوگوارِ مردم راهیِ صبحِ رهایی ست
شیشه یِ عمرِ سیاهی، خشمِ تو بغضِ منه
نازنینِ داغ دار ام، تو بزن که بشکنه
نازنینِ داغدار ام، تو بزن که بشکنه
وقتشه که بشکنه

02 August, 2009

سلام بر همه


تمام حجم قفس را شناختن بس است

بیا به تجربه در اسمان پری بزنیم

با عرض سلام به تمامی دوستانی که از وبلاگ من دیدن میکنند.مبنای نوشته های این وبلاگ افکار شخصی ومستفل ازهرمنبع ووبلاگ ویاشخصی دیگرمیباشد.ازنوشته های شما دوستان عزیزنهایت اسثفاده راخواهم برد