22 August, 2009

از این شعر فریدون مشیری خوشم میاد


از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت الوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان ادم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
ادمیت مرد!
گر چه ادم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
ازهمان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
ادمیت مرده بود.
بعد دنیا هی پر از ادم شد و این اسیاب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ ادم هم گذشت
ای دریغ
ادمیت بر نگشت!
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از ازادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن (موسی چمبه)هاست
روزگار مرگ انسانیت است:
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فقان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام
زهرم در پیاله
زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای!جنگل را بیابان می کنند.
دست خون الود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
انچه این نامردمان با جان انسان می کنند!
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن:
مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن:
یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن:
جنگل بیابان بود از روز نخست!
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت
مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است!

No comments:

Post a Comment