22 August, 2009

شعر از خسرو گلسرخی


گلسرخی

یک با یک برابر نیست
معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
ودستانش به زیر پوششی از گرد
پنهان بود
ولی اخر کلاسی ها
لواشک بین هم تقسیم میکردند
ان یکی در گوشه ای دیگر
جوانان ورق میزد
دلم می سوخت
به حال او که بیخود
های و هوی میکرد
و با ان شور و اشتیاق
تساویهای جبری را نشان میداد
با خطی خوانا بر روی تخته
کز ظلمت چو قلب ظالمان و چیره
زندانیان تاریک و غمگین بود
تساوی را توشت و بانگ براورد:
یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان
یک نفر بپا خاست
همیشه یک نفر باید بپاخیزد
به ارامی سخن سرداد
این تساوی اشتباهی
فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره
گشت
معلم مات بر جای ماند
و او پرسید:
اگر
یک نفر انسان واحد یک بود
بازهم یک با یکی دیگر
برابر بود؟
سکوت موحشی بود
و
سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:
اری بازهم یک با یکی دیگر
برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر
یک نفر انسان واحد یک بود
ان که زور داشت بالا بود؟
و ان که قلبی پاک و فاقد از زر
پست تر می بود؟
اگر
یک نفر انسان واحد یک بود
این تساوی زیر رو می شد
حال می پرسم
یک اگر با یک برابر بود
نان ومال مفتخوران
از کجا اماده میگردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود
یا که پشتی زیر بار فقر خم میشد؟
یا که زیر ضربت شلاق له میشد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس ادمیان را در قفس میکرد؟
معلم ناله اسا گفت:
بچه ها در جزوه های خود بنویسید
یک با یک برابر نیست

No comments:

Post a Comment