03 September, 2009

خط فقر کجاست ؟


خط فقر دقیقا همین جاست . فاصله ای هم با ما ندارد . درست زیر پای ما است . خط فقر ، خطی فرضی است مابین بتن یک پل . زیر آن خوابیدن و از آن عبور کردن به فاصله یک مصوبه است . به فاصله یک امضای ناقابل . جمعی ناگهان با لای آن میروند و جمعی زیر آن . عدم ثبات اقتصادی و نداشتن امنیت شغلی و مالی و اجتماعی ، ما را به زیر و بالای این خط منحوس سوق میدهد . دنبال نرخ واقعی تورم و بیکاری نگردید دولت مردان . خط فقر همین جاست . درست در یکقدمی ما . و ما عابران گذری ، گذر میکنیم و آمار را نگاه میکنیم . آمارها در خدمت دولتمردان است . همانگونه که تاریخ به نوک خامه آنان نوشته میشود . اما واقعیت ، در زیر همین پل شکل میگیرد . خط فقر همین جاست .اینجا ایران است

برای آنها که خدا پرستند و مذهبی‌ را قبول دارند.



شاید هدف از زندگی ما در این دنیا این نباشد که خدا را بپرستیم،
بلکه این باشد که او را خلق کنیم. آرتور کلارک
اگر خدا وجود میداشت، من فکر میکنم که بعید است او آنقدر بیهوده ولوس باشد که از اینکه افرادی در وجود داشتن او شک کنند آزرده شود." برتراند راسل
یک فیلسوف تابحال هرگز یک روحانی را نکشته است، در حالیکه روحانیون فلاسفه زیادی را کشته اند.. "دنیس دیروت
وقتی که مردم بیشتر آگاه میشوند، کمتر به روحانی و بیشتر به معلم توجه میکنند. رابرت گرین اینگر سول
ادیان همه مانند یکدیگرند، مبتنی بر افسانه ها و اسطوره ها هستند. توماس جفرسون
دین بهترین وسیله برای ساکت نگه داشتن عوام است. ناپلئون بناپارت
وقتی مروجین مذهبی به سرزمین ما آمدند، در دستشان کتاب مقدس داشتند و ما در دست زمینهایمان را داشتیم، پنجاه سال بعد، ما در دست کتاب های مقدس داشتیم و آنها در دست زمین های ما را داشتند." جومو کیانتا
لازم نيست كسي دست بدامن خدا بشود تا شرايط اوليه ي آفرينش كيهان تنظيم شود ولي اگر كسي چنين بكند او (خدا) ميبايست برابر قوانين فيزيك عمل كرده باشد. " استفن هاوکینز
خداوند زاییده ترس انسان از طبیعت است. "آربیتر
مذهب تنها برای بردگی انسان ها خلق شده است. "ناپلئون
روحانى نسبت به برهنگى و رابطه طبيعى دو جنس حساسيت دارد، اما از کنار فقر و فلاکت مى گذرد. "سوزان ارتس
کشيش ها مى گويند که آنها به مردم بخشيدن و خيريه را مى آموزند. اين طبيعى است. چون آنها از پول صدقه مردم زندگى مى کنند. همه گداها مى آموزند که مردم بايد به آنها پول بدهند.
رابرت گرین اینگر سول
اگر کسى يک نفر را بکشد قاتل است، ميليونها را بکشد فاتح است و همه را بکشد خداست. "ژان روستان
قسمتهايى از انجيل را که من نمى فهمم ناراحتم نمى کنند، قسمتهايى از آن را که مى فهمم معذبم مى کنند. "مارک تواین
به من بگو قبل از تولد کجا بوده ای تا به تو بگویم پس از مرگ کجا خواهی رفت. "نیچه

01 September, 2009

برای این می نویسم که بدانم کیستم، در کجا، کجای عصر و زمانه ی خود هستم.بدانم، دانستنی براستی دانستن، که آیا هنوز هستم، هنوز زنده ام؟چون به اعتقاد من « هستن » تنها در همین کسوت خلق خود بودن ، و از هوا و آب و نان سهمی بر گرفتن، نیست. در این امر، انسان هر انسانی با انسان و حتی حیوان دیگر مشترک و شاید کمابیش همانند است .نه این « هستن » نه؛بلکه آن « هستن » در اوج ، آن احظات نادر و کمیاب که « هستی » با « مستی» توامان است و پیوند و اتصالی شگفت در حد آمیختگی ، و بلکه یگانگی پیدا کرده است، در چنین لحظات است که به اعتقاد من هستی و بودن به راستی تحقق می یابد و انسان می تواند با شوق و شعف بگوید: های زمانه! من هستم، من برای این می نویسم ، می سرایم، متغنی می شوم، که بدانم آیا هنوز می توانم واجد و عارف آن چنان لحظات گردم و آن چنان شعف را فریاد گر شوم و زمانه را آگاه کنم؟ و این حال همیشه دست نمی دهد و به دلخواه آدم نیست. و شاید همین گهگاه و اندک یابی آنچنان که وارد بر « حال » انسان و مزین و مرصع کننده ی « وقت و حال » است که آن لحظات را ممتاز و درخشان می سازد و از دیگر لحظات مرده ی عمر تمایز و تشخیص می بخشد. به این دلیل است که گفته اند : خانه گه تاریک و گاهی روشن است یارب این نور از کدامین روزن است

خانه ام آتش گرفته ست, آتشي جانسوز


خانه ام آتش گرفته ست, آتشي جانسوز. هر طرف مي سوزد اين آتش, پرده ها و فرش ها را, تارشان با پود. من به هر سو ميدوم گريان, در لهيب آتش پر دود؛ وزميان خنده هايم, تلخ, و خروش گريه ام, ناشاد, از درون خسته سوزان, مي كنم فرياد, اي فرياد! اي فرياد! خانه ام آتش گرفته ست, آتشي بي رحم. همچنان مي سوزد اين آتش, نقش هائي را كه من بستم بخون دل, بر سرو چشم در و ديوار, در شب رسواي بي ساحل. واي بر من, سوزد و سوزد غنچه هائي را كه پروردم بدشواري. در دهان گود گلدان ها, روزهاي سخت بيماري. از فراز بام هاشان, شاد, دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب, بر من آتش بجان ناظر. در پناه اين مشبك شب. من بهر سو ميدوم, گريان از اين بيداد. مي كنم فرياد, اي فرياد! اي فرياد! واي بر من, همچنان مي سوزد اين آتش آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان؛ وآنچه دارد منظر و ايوان. من بدستان پر از تاول اينطرف را مي كنم خاموش, وز لهيب آن روم از هوش؛ زآن دگر سو شعله برخيزد, بگردش دود. تا سحرگاهان, كه ميداند, كه بود من شود نابود. خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر, صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر؛ واي, آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب, مهربان همسايگانم از پي امداد؟ سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد. مي كنم فرياد, اي فرياد! اي فرياد!